دلم در دشتِ کردستان به سودای تو آشفته‌ست

«دلم در دشتِ کردستان»

دلم در دشتِ کردستان به سودای تو آشفته‌ست
که عطرِ زلفِ تو هر سو چو بویِ گل پراکنده‌ست

ز پشتِ ابرِ باران‌زا چو ماه از آسمان آیی
تمامِ روشنایی‌های عالم در رخت خفته‌ست

به کوهستانِ زاگرس شنیدم نامِ شیرینت
هنوز آن نغمه در جانم چو آوایِ دل انگیخته‌ست

دو چشمِ سیاهِ یار من، دریایِ فسون و ناز
نگاهش هر کجا افتد هزاران دل در آن بسته‌ست

نسیمِ صبح می‌آید ز سویِ دشت و گلزاران گمانم باز بویِ آن رخِ معشوق پیوسته‌ست

من و باران و تنهایی، شبی در
زیرِ سقفِ ابر به یادِ خنده‌هایت دیده‌ام از اشک آراسته‌ست

اگر دوری میانِ ما فکند این کوه و این دره
دلِ مشتاقِ من با مهرِ تو هر لحظه وابسته‌ست

تو ای یارِ وفادارم، تو ای آرامِ جانِ من
جهان بی‌رویِ زیبایت چو باغی سرد و بن‌بسته‌ست

تمامِ دشتِ کردستان به یادِ رویِ تو سبز است
گویی هر لاله از شوقِ نگاهت تازه بشکفته‌ست

تمامِ حسنِ کردستان به چشمانِ تو می‌ماند
مگر دستی بگیری از دلِ سرگشته‌ام، صلاحا

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *