به نام خدا که جان را صفا داد

```html

«سرودِ صلاحباغ»

به نام خدا که جان را صفا داد
به خاک و به انسان نفس از وفا داد

به هر چشمه آیینه‌ای از کرم ساخت
به هر کوه، بنیاد صبر و حرم ساخت

ز کردستان برخاست بوی سحرگاه
که جان را کند تازه چون روی دلخواه

نسیمی گذر کرد از آبِ صلاحباغ
فرو ریخت بر شاخه‌ها عطر صد باغ

شکوفهٔ سیب از نسیمش جوان شد
دل سنگ نیز از نگاهش روان شد

فرشته فرود آمد از عرش آرام
نهاد از محبت به دل‌ها پیام

بهشت از تبسم چو گلزار گردید
جهان از حضورش گهر بار گردید

اگر برزخ اندوه بر دل نشیند
امید خدا پرده‌ها را درید

چو نوزاد خندید در آغوش مادر
زمین بوسه زد بر لب آن صنوبر

دل کرد چون سرو آزاد برخاست
ز بند غم و جور بیداد برخاست

به دامان کوه آن سحرگاه روشن
شنیدم نوای دل مرغ گلشن

ز چشمه برآمد سرود محبت
که آب است آیینهٔ بی‌منّت

پروانه چو گردید مستِ چراغی
فراموش کرد آتش و داغ و داغی

رقص باد بر برگ بید و سپیدار
نوشت از وفاداری یار بسیار

رقص کردی چو در دشت آغاز گردید
زمان از طرب بی‌خبر باز گردید

صلاحباغ خندید از آن شور شیرین
که گل شد زمین و هوا شد دل‌آذین

ز آبِ صلاحباغ جان تازه گردد
دل خسته از اندوه، بی‌اندازه گردد

خدا را سپاس آن همه مهر و رحمت
که بخشید بر خاک، این‌گونه نعمت

فرشته به هر شاخه آویخت نوری
که گل یافت از اوج معنا حضوری

بهشت از نگاه تو پیدا تواند
دل عاشقان را مسیحا تواند

چو کردستان در آینهٔ صبح خندید
غم از سینهٔ روزگارم گریخت

به هر کوه، افسانه‌ای از دلیران
به هر دشت، یادِ هزاران امیران

چشمه به چشمه پیام صفا داشت
نسیمش به جان، بوی لطف خدا داشت

شکوفهٔ سیب از سحر رنگ می‌برد
به هر برگ، خورشید را چنگ می‌برد

پروانه ز شوق تو پرواز می‌کرد
به گردِ رخِ ماه آواز می‌کرد

رقص باد چو بر گیسوانت گذر کرد
جهان را پر از نغمه و شور و شر کرد

رقص کردی چو بر خاک جاری شد آن دم
فلک نیز همراه شد با ترنم

صلاحباغ در چشم من قبله‌گاه است
که هر سنگ او آینهٔ مهر و ماه است

به آبِ صلاحباغ سوگند خوردم
که جز راه عشق از جهان برنگردم

خدا هر که را مهر بخشید، خوش باد
که بی‌مهر، جان در جهان گشت ناشاد

فرشته اگر بال بر خاک بگشاید
دل از تیرگی‌ها رهایی نماید

بهشت آن نه جایی است دور از دل ما
بهشتی است در مهر و در حاصل ما

اگر برزخ شب دلت را بپوشد
سحر پرده از چهرهٔ غم فروشد

چو نوزاد امید در دل شکفتم
ز تاریکی حادثه‌ها برگذشتم

دل کرد به آزادگی شهره باشد
چو کوه استوار و چو دریا گشاده

ز کردستان آموختم مهرورزی
صفا، همدلی، دوستی، پاک‌مرزی

به هر چشمه تصویر خورشید دیدم
به هر قطره لطفِ امید آفریدم

کوه از وقار تو در حیرت افتاد
زمان از شکوه تو در غیرت افتاد

شکوفهٔ سیب از نگاهت شکفتن
بیاموخت و از عشق آموخت رستن

پروانه به گرد تو صد بار سوخت
ولی از تماشای تو جان نیندوخت

رقص باد بر دامن سبز صحرا
نوشت از کرامت، ز مهر و ز معنا

رقص کردی به جانم چنان شور افکند
که اندوه دیرینه را دور افکند

صلاحباغ و آن سایه‌های بلندش
گواهند بر پاکیِ عهد و بندش

آبِ صلاحباغ اگر بر لب آید
دل از تشنگی تا ابد می‌سراید

خدا در دل هر نفس جلوه‌گر بود
اگر دیده بیدار و جان باخبر بود

فرشته نه تنها به عرش است پنهان
گهی در نگاهی است روشن‌تر از جان

بهشت از دعای دل پیر روشن
شود سبزتر از بهاران گلشن

اگر برزخ از راه غم سر برآرد
امید خدا لشکر نور آرد

چو نوزاد لبخند بر صبح بگشاید
جهان جام شادی به لب می‌نماید

دل کرد به پیمان وفادار باشد
چو سرو از تبر نیز بیدار باشد

ز چشمه نوشیدم آیین یاری
ز کوه آموختم صبر و بردباری

کردستان اگر در دل آید به نجوا
شود هر نفس چون مناجات والا

شکوفهٔ سیب از نسیمت معطر
ز گلزار معنا شود نیک‌منظر

پروانه به شوق تو بی‌خویش گردد
دل از آتش عشق درویش گردد

رقص باد بر موج گندم چه زیباست
که گویی زمین غرق تسبیح دریاست

رقص کردی چو با دف درآمیزد آن دم
فراموش گردد غم دیر و کم‌کم

صلاحباغ و آن کوچه‌های صمیمی
مرا برده تا مرز لطف قدیمی

آبِ صلاحباغ چون در رگ آید
دل از هر کدورت به گلبرگ آید

خدا را به نامی که جان‌آفرین است
که هر ذره از نور او خوشه‌چین است

فرشته به لبخند کودک شبیه است
که از مهر، دور از غبار گناه است

بهشت از نگاه محبت پدید است
نه از زر، نه از تخت، نه از تاج و دید است

اگر برزخ اندیشه تیره گردد
دعای سحر رهگشای ره گردد

چو نوزاد امید برخاست از جان
گریزان شد از خانهٔ دل، پریشان

دل کرد چو خورشید بخشنده باشد
به دشمن اگر دوست، تابنده باشد

ز کردستان و کوه و چشمه و باران
سرودم غزل‌های مهر و بهاران

شکوفهٔ سیب بر شاخ جانم
نشانید از آن دستِ باغبانم

پروانه اگر سوخت، از شوق دیدار
نه از بیم آتش، نه از رنج بسیار

رقص باد به هر برگ پیغام می‌داد
که دنیا سراسر گذرگاه میعاد

رقص کردی چو برپا شد از عشق مردم
فلک دست بر سینه شد از تَکرّم

صلاحباغ چو محراب جانم
همیشه بود قبلهٔ مهربانم

آبِ صلاحباغ آیینهٔ ماه
که روشن کند سینهٔ هر گنهکار

خدا هر نفس با دل عاشقان است
نهان در تپش‌های پنهان جان است

فرشته به کردار نیک آدمی‌هاست
که در هر قدم، جلوه‌ای از خداست

بهشت از دل بخشش آغاز گردد
نه از وعده‌ای دور و راز گردد

اگر برزخ از درد لبریز باشد
امید خدا چشمه‌خیز باشد

چو نوزاد بر خاک خندان نشیند
زمین جام نور از فلک برچیند

دل کرد اگر پاک و آزاده گردد
جهان از حضورش پرآوازه گردد

ز کوه استقامت، ز چشمه طهارت
گرفتم رهِ مهر و راه سعادت

کردستان و آن دشت‌های معطر
همه دفتر لطف داور سرور

شکوفهٔ سیب بر باد خندید
ز اندوه دیروز خود را رهانید

پروانه به گل گفت: ای جان جانان
تو را دوست دارم فراتر ز ایمان

رقص باد بر آتش غروب
نوشت از جدایی، ز وصل و ز خوب

رقص کردی چو با عشق پیوست
دل از بند هر خوف و هر غصه رست

صلاحباغ و آن صبح دلگیر و روشن
مرا ساخت با خویش همراز و گلشن

آبِ صلاحباغ بر چهره پاشید
غبار هزاران غم از جان تراشید

خدا را دلی ده که روشن بماند
در این تیره‌راهی گلشن بماند

فرشته به هر خانه مهمان عشق است
اگر در دل آن نشان عشق است

بهشت از نفس‌های پاک است پیدا
نه از نقش ایوان و دیوار و صحرا

اگر برزخ از سایه سر برکشد باز
دعای سحر می‌کند پرده را باز

چو نوزاد فردا به دنیا بخندد
جهان از امیدش دوباره بلندد

دل کرد به مهر است مشهور عالم
نه از تیغ و نه از غرور و نه از غم

ز چشمه گرفتم صفای دل خویش
ز کوه آموختم تکیه بر حاصل خویش

کردستان اگر در دل افتد چو خورشید
شب از دیدهٔ آدمی زود کوچید

شکوفهٔ سیب از بهاران سرود
که عشق است بنیاد هر تار و پود

پروانه و گل هر دو همراز بودند
که در مکتب عشق، سرافراز بودند

رقص باد بر شاخساران کهن
نوشت از بقای دل و عمر تن

رقص کردی به پایان چو آرام می‌شد
دل از شور، سرشار الهام می‌شد

صلاحباغ بماناد جاوید و خندان
چو باغی میان دل مردمان

خدا چشمهٔ مهر را خشک مپسند
دل از کینه و دشمنی پاک می‌پسند

به کردستان و کوه و چشمه و فرشته
به آبِ صلاحباغ و شکوفهٔ سیب و بهشت

دعا می‌کنم تا جهان پرصفا باد
ز صلاحا این غزل یادگار خدا باد

```

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *