«عزل کردستان»

نسیمِ صبح ز دامانِ کردستان گذشت
دلم به عطرِ وفاداریِ یاران گذشت

به قله‌های آبیدر سپردم آرزو
که نامِ عشق ز مرزِ دلیران گذشت

زبانِ کُردی اگر نغمه شد به جانِ جهان
ز هر ترانه به اعجازِ باران گذشت

تو بلندبالا و چون سروِ باغِ آزادی
نگاهِ تو ز همه قامتِ خوبان گذشت

هنوز عطرِ خانه‌کُرد مانده در دلِ شهر
که یادِ مهر ز دیوار و ایوان گذشت

اگرچه آوارمان قصه‌ای پر از غم داشت
امیدِ سبز ز دل‌های ویران گذشت

به نامِ مستوره اردلان نوشتم این غزل
که شعرِ او ز دلِ دفترِ دوران گذشت

تو خنده کردی و خورشید خنده‌روتر شد
بهار از آینه‌های زمستان گذشت

دلم به وسعتِ یک دشت عاشقی می‌خواست
که از حصارِ غم و بندِ زندان گذشت

ز کوه تا به دره، نغمه در هوا پیچید
صدای عشق ز هر چشمه‌ساران گذشت

چو ماه بر شبِ تاریکِ من درخشیدی
سیاهی از دلِ این شامِ حیران گذشت

به شوقِ دیدنِ چشمانِ روشنِ فردا
غبارِ خستگی از چشمِ گریان گذشت

اگرچه راهِ محبت پر از خطرها بود
دلم به حرمتِ پیمانِ جانان گذشت

هنوز پنجره‌ای رو به روشنی باقی‌ست
که نور از آن به دلِ خسته‌داران گذشت

بمان که بی‌تو جهان بی‌ترانه خواهد ماند
که عمرِ من همه در حسرتِ باران گذشت

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *