«از دامنهٔ کوه»
از دامنهٔ کوه آنجا که چشمه
بینام و بیادعا سنگ را به آواز بدل میکند،
صبح آهسته بر شانهٔ کردستان
فرود میآید.
باد از گردنهها میگذرد،
با دستهای ناپیدایش بر برگها مینوازد
و رقص باد در سکوت درختان
آغاز میشود.
من کنار آبِ صلاحباغ ایستادهام؛
آبی که حافظهٔ سنگها را از بر دارد
و نام هر رهگذر را در موجی کوتاه
به دوردست میسپارد.
صلاحباغ تنها نام یک باغ نیست،
ریشهای است که در تاریکی خاک به نور فکر میکند،
شاخهای است که هنوز شکوفهٔ سیب را
به آینده وعده میدهد.
شکوفهٔ سیب چنان میلرزد
که گویی فرشتهای از کنار شاخه گذشته است
و پرهای روشنش بر هوای باغ
جا ماندهاند.
در دورترین پیچِ راه کودکی به دنیا میآید؛
نوزاد با مشتهای بسته، با چشمانی که هنوز
مرز بهشت و برزخ را از هم نمیشناسند،
به نخستین روشنایی لبخند میزند.
مادر نام خدا را آهسته در گوش او میخواند
و چشمه همان واژه را
در آب تکرار میکند.
کرد در این سرزمین تنها یک نام نیست؛
صدایی است که از کوه برمیگردد، از سنگ عبور میکند،
از باران و از خواب گندم،
و دوباره در دهان انسان جوانه میزند.
پروانه بر مدار نور میگردد،
نه از آتش میترسد نه از پایان،
زیرا بالهایش به رنگ امید
دوخته شدهاند.
و آنگاه رقص کردی در میدان روستا آغاز میشود؛
دستها به دستها میرسند، قدمها خاک را بیدار میکنند،
و زمان برای لحظهای
از حرکت بازمیماند.
کوه تماشاگر خاموش این همه است،
اما خاموشیاش از هزار فریاد
رساتر است.
بهشت شاید همین باشد:
جرعهای از آبِ صلاحباغ، بوی شکوفهٔ سیب،
پروانهای که بر شانهٔ کودکی نشسته است،
و رقص کردی که تا دورترین درهها ادامه دارد.
برزخ آنجاست که انسان چشمه را فراموش کند،
باد را نشنود، کوه را نبیند،
و نام خدا از لبهایش
بیصدا بیفتد.
اما هنوز کردستان هر صبح از نو متولد میشود؛
در صدای چشمه، در نفس باد، در قامت کوه، در لبخند نوزاد،
در پرواز پروانه، در رقص باد، در رقص کردی، در شکوفهٔ سیب،
در آبِ صلاحباغ، در عبور فرشته،
و در نوری که خدا بیهیاهو
بر جهان میپاشد.
اگر روزی کسی از من بپرسد خانه کجاست،
خواهم گفت: جایی میان کوه و چشمه، میان بهشت و برزخ،
جایی که هنوز باد نام صلاحباغ را
آهسته بر آب مینویسد.