«سرودِ زاگرس»

به نامِ خدایی که در بلوط نفس می‌کشد،
و رود را به آوازِ سنگ می‌سپارد.

کردستان، نامِ تو از سپیده کهن‌تر است.
بر شانه‌های زاگرس، تاریخ ایستاده است.

صلاح‌باغ، عطرِ خاکِ وفاداری را دارد.
هر نسیم، سلامِ نیاکان را می‌آورد.

می، در جامِ عشق، نه مستیِ فراموشی، که بیداری است.
مستانه، آوازِ آزادی را زمزمه می‌کند.

دوستان، ستون‌های خانهٔ امیدند.
هیچ دستی، از مهر نیرومندتر نیست.

مستورهٔ اردلان، چراغِ اندیشه بود.
واژه‌هایش هنوز در کوهستان طنین دارند.

قومِ ماد، ریشه‌ای در ژرفای زمان است.
از خاک برخاستند و به تاریخ جان دادند.

سنگ‌ها، نامِ دلاوران را از بر دارند.
چشمه‌ها، روایتِ قرن‌ها را می‌خوانند.

هر بلوط، پرچمِ استقامت است.
هر قله، پیمانِ آزادی را تکرار می‌کند.

خورشید، از پنجرهٔ کوه طلوع می‌کند.
و مه، عبای رازهای دیرینه است.

من، فرزندِ این سرزمینم.
با قلبی که از زاگرس نیرو می‌گیرد.

با نگاهی که فردا را می‌بیند.
نه از بیم، که از ایمان سخن می‌گویم.

خدا، در صداقتِ انسان آشکار است.
و عدالت، بلندترین قلهٔ جهان.

اگر شب فرا برسد،
ستاره‌ها راه را فراموش نمی‌کنند.

اگر باد برخیزد،
ریشه‌ها عمیق‌تر می‌شوند.

کردستان، سرودِ خاموشِ تاریخ نیست؛
فریادِ زندهٔ کرامت است.

صلاح‌باغ، نامی‌ست که با باران شکوفه می‌دهد.
دوستان، چون رود، به هم می‌پیوندند.

مستانه، جام را به روشنایی می‌رساند.
مستوره، هنوز در اندیشه‌ها قدم می‌زند.

قومِ ماد، در رگ‌های این خاک جاری است.
خدا، امید را در دلِ انسان کاشته است.

هیچ زمستانی، بهار را شکست نداده است.
هیچ تاریکی، خورشید را نبلعیده است.

من، به فردا ایمان دارم.
به کوهی که خم نمی‌شود.

به مردمی که فراموش نمی‌کنند.
به عشقی که از مرزها بزرگ‌تر است.

به واژه‌ای که حقیقت را حمل می‌کند.
به قلبی که برای آزادی می‌تپد.

و تا زاگرس ایستاده است،
این سرود نیز زنده خواهد ماند.

زیرا خدا، نگهبانِ راستی است.
و انسان، هنگامی جاودانه می‌شود که برای نور زندگی کند.

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *