سوگندِ کوه
به نامِ خدا،
آن که کوه را به صبر آموخت،
و رود را به رفتن.
سپیده از فرازِ قله برخاست.
کردستان، شمشیرِ آفتاب را از نیامِ صبح بیرون کشید.
باد، پرچمِ بلوطها را برافراشت.
ابر، زرهِ خاک را شست.
سنگ، به یادِ روزگارِ نخست ایستاد.
زمین، نامِ دلیران را زمزمه کرد.
دره، پژواکِ گامها را بازگرداند.
هیچ قلهای سر به فرود نیاورد.
هیچ رودی از راه نگریخت.
آسمان، بر بلندای کوه سوگند خورد.
خدا، شاهدِ پیمانِ روشنایی بود.
صلاحباغ، چونان دروازهای به استواری ایستاد.
هر درخت، نگهبانِ خاموشِ خاک شد.
هر برگ، پرچمی سبز بر فرازِ زمان.
مستی، از جامِ آزادگی برخاست.
نه از فراموشی،
که از شورِ زندگی.
می، رنگِ خورشید را در خود گرفت.
جام، تنها بهانهای برای پیوندِ دلها شد.
مستانه، آوازِ آزادی را سر داد.
صدایش از درهها گذشت.
به قلهها رسید.
و سنگها را بیدار کرد.
دوستان، شانه به شانه ایستادند.
دست در دستِ یکدیگر.
بیآنکه از باد هراس داشته باشند.
بیآنکه از شب عقب بنشینند.
مستوره، چون چراغی در دلِ تاریکی درخشید.
نامش بوی دانایی داشت.
چشمهایش افق را میشناخت.
اردلان، چون سرو بر خاکِ خویش استوار ماند.
قلهها، نامش را تکرار کردند.
رودها، روایتش را بردند.
دشتها، گامهایش را به خاطر سپردند.
قوم ماد، از ژرفای تاریخ برخاست.
نه با غبارِ فراموشی،
بلکه با شکوهِ خاطره.
تاریخ، دوباره نفس کشید.
خاک، دوباره سخن گفت.
سنگ، خاموش نماند.
بلوط، قامت افراشت.
باد، پیامِ ایستادگی آورد.
ابر، بارانِ امید بارید.
خورشید، زرهِ زرینِ روز را پوشید.
اسبِ سپیده تاخت.
پرندگان، شیپورِ بامداد شدند.
کوه، آرام اما شکستناپذیر ماند.
رود، راهِ خود را ادامه داد.
خدا، بر دستهای سازنده لبخند زد.
بر دلهای پاک، نور پاشید.
بر گامهای استوار، برکت نهاد.
کردستان، تنها سرزمین نبود.
نامِ عهدی دیرینه بود.
نامِ ریشههایی ژرف.
نامِ مردمانی که از کوه آموخته بودند.
که خم شدن،
همیشه راهِ ماندن نیست.
صلاحباغ، در آغوشِ صبح ایستاد.
باد، شاخههایش را بوسید.
ابر، سایهاش را گسترد.
می، به شادیِ پیروزی معنا یافت.
مستی، از غرورِ آزادگی سرشار شد.
مستانه، خنده را به کودکان سپرد.
دوستان، نان را میانِ هم قسمت کردند.
مستوره، واژه را به روشنایی آموخت.
اردلان، نگاه را به افق دوخت.
قوم ماد، در خونِ زمان جاری ماند.
نه شمشیر زنگ زد.
نه امید فرسوده شد.
تا خدا در دلها بود،
راه ادامه داشت.
تا کوه برپا بود،
پرچم نمیافتاد.
تا رود جاری بود،
داستان پایان نمیگرفت.
تا باد میوزید،
آواز خاموش نمیشد.
تا ابر میبارید،
خاک لبخند میزد.
تا دوستان کنار هم بودند،
هیچ شب، بیسپیده نمیماند.
کردستان، از دلِ سنگ شکوفه رویاند.
صلاحباغ، نشانیِ وفاداری شد.
مستانه، سرودِ فردا را خواند.
مستوره، چراغِ اندیشه را برافروخت.
اردلان، راهِ بلندِ کوه را پاس داشت.
قوم ماد، ریشه را به شاخه رساند.
و خدا،
آخرین واژه را
با نور
بر پیشانیِ تاریخ نوشت.