چرخ آمد و رفت و ما در این راهِ دراز

«رازِ لحظه»

چرخ آمد و رفت و ما در این راهِ دراز
ماندیم میانِ پرسشِ راز و نیاز

فردا که رسد، کَس از نهانش نکند
امروز غنیمت است، ای دل، به فراز

زندگی چو سایه‌ای بر لبِ دیوارِ زمان
می‌گذرد آرام از این کوچهٔ بی‌نشان

آینده اگر پرده ز رویش بردارد
باز است همان قصهٔ حیرت به جهان

ای دل، به غمِ نیامده دل مسپار
از رفته مگو، جز به نگاهِ یادگار

این لحظه که هست، گنجِ پنهانِ تو است
فردا نرسیده‌ست، مکن بر خود بار

در دفترِ عمر، خطی از ما باقی‌ست
نه نام و نه زر، نه تختِ شاهی باقی‌ست

آن کس که به مهر زندگی را فهمید
از گردشِ روزگار، آزاد و رها زیست

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *