«داستان هویت»

صبحی بود که جاده هنوز
نام خود را به خاطر نیاورده بود.

از کنار رودخانه‌ای گذشتم
که آب، آرام‌تر از هر کتابی
ورق می‌خورد.

پیرمردی کنار پل ایستاده بود. گفت:
«اگر می‌خواهی ایران را ببینی، نقشه را تا کن،
و صدای رودخانه را دنبال کن.»

راه افتادم.

جاده کم‌کم از میان باغ‌ها گذشت،
و درختان چنان به هم نزدیک بودند
که انگار سال‌ها به جای سخن گفتن
سایه‌ی یکدیگر را حفظ کرده‌اند.

درختی از من پرسید:
«تو اهل کجایی؟»

گفتم:
«کردستان.»

باد، برگ‌ها را تکان داد،
چنان که گویی نام کوه‌ها را می‌شناسد.

دشت، آرام زیر آفتاب خوابیده بود،
و کوه، مثل پدری که چیزی را پنهان نکرده باشد،
در دوردست ایستاده بود.

رودخانه دوباره پیدا شد.
این بار آب از میان سنگ‌ها نمی‌گذشت؛
از میان خاطره‌ها عبور می‌کرد.

هر موج، چهره‌ی کودکی را می‌آورد
که هنوز به درختان سلام می‌کرد.

جاده ادامه داشت و من احساس کردم
راه‌ها، بیش از آنکه انسان را به شهرها برسانند،
او را به خودش نزدیک می‌کنند.

نزدیک ظهر به باغی رسیدم
که تابلوی کوچکش نوشته بود:
«صلاحباغ».

در را که گشودم،
هیچ‌کس نبود.

فقط چند درخت انار، یک چنار بلند،
و حوضی که آسمان را بی‌هیچ ادعایی
در خود نگه داشته بود.

نشستم.

فهمیدم بعضی باغ‌ها برای میوه ساخته نشده‌اند؛
برای آن ساخته شده‌اند که انسان
صدای افتادن یک برگ را بشنود.

ساعتی گذشت.

رودخانه از کنار باغ عبور می‌کرد
و جاده، بی‌آنکه شتاب داشته باشد،
به سمت افق می‌رفت.

آن‌جا مرز میان کردستان و ایران دیوار نبود؛
درختی بود که ریشه‌هایش در خاک،
و شاخه‌هایش در آسمان زندگی می‌کردند.

عصر که برخاستم، دیدم
کفش‌هایم اندکی خاک به خود گرفته‌اند.

پیرمرد کنار پل راست می‌گفت؛
ایران را نه در نقشه، که در راهی یافتم
که از رودخانه گذشت، از جاده عبور کرد،
از باغ شنید و در صلاحباغ به سکوت رسید.

از آن روز هرگاه نام کردستان را می‌شنوم،
درختی درونم آهسته
برگ تازه‌ای باز می‌کند.

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *