«شعر نو صلاحباغ»
شب از فرازِ کوههای کردستان
چون ردای کهنهی سرداری فراموششده بر شانهی دشت افتاده بود،
و باد، با استخوانهای بلوط
سرودِ دیرسالِ مادها را در درهها میگرداند.
من از جادهای میآمدم
که سنگهایش نام هزار سوارِ بیبرگشت را حفظ بودند،
و هر پیچ، چشمی بود
که قرنها به دوردست خیره مانده بود.
کوه، پدرِ خاموشِ این سرزمین است؛
با ریشِ برف، با پیشانیِ آذر،
با قلبی که هنوز زیر صخرهها
برای فرزندانِ خویش میتپد.
دشت، مادرِ گندم و باران،
در دامانِ خویش صدای پای اسبانِ ماد را
چون لالاییِ کهن نگه داشته است.
ای کردستان، ای واژهای که از سنگ جوانه میزند،
ای آتشی که در زمستان از نفسِ چوپانان روشن میماند،
چه کسی توانست
نامت را از حافظهی کوه پاک کند؟
من در امتدادِ جاده به باغی رسیدم
که درختانش با باد به زبانِ نیاکان سخن میگفتند.
سیبها بوی خاکِ بارانخورده داشتند،
و انگورها خونِ خورشید را در رگهای سبزشان میگرداندند.
آنجا پیرمردی گفت:
«اینجا صلاحباغ است؛ جایی که هر شاخه،
خاطرهی دستی است که روزی
برای ساختن فردا به سوی آسمان بلند شد.»
و من دیدم درختی
که ریشههایش تا معابدِ خاموشِ ماد فرو رفته بود،
و شاخههایش پرندگانِ فردا را
پناه میداد.
ای صلاحباغ، ای ایستگاهِ میانِ سنگ و سبزه،
ای مرزِ خاموشِ اندوه و امید، تو تنها باغ نیستی؛
تو کتابی هستی
که هر برگش با باران نوشته شده است.
جاده ادامه داشت، اما من دیگر مسافرِ دیروز نبودم.
در رگهایم صدای کوه میدوید، در نگاهم دشت قد میکشید،
و نامِ ماد چون ستارهای دور
بر پیشانیِ شب میدرخشید.
اکنون هرگاه باد از اورامان میآید،
هرگاه بلوطی در تاریکی تکان میخورد،
هرگاه سنگی زیر گامِ رهگذری آواز میشود،
میدانم کردستان هنوز از دلِ کوه برمیخیزد،
از دلِ دشت میگذرد، از جادههای بیپایان عبور میکند،
و در صلاحباغ دوباره به درخت بدل میشود.