مستیِ دنیای فانی
این دهر چو جامیست لبالب ز غبار
هر لحظه زند نقشِ دگر بر رخِ یار
ما مستِ تماشایِ همین لحظه شدیم
کز رفتنِ عمر نیست ما را خبرِ کار
ای دل، به جهان دل منه از بهرِ دوام
این کاخِ بلند است بنا کرده ز خام
یک روز فرو ریزد و نامی نماند
جز مهر که ماند به جهان بعدِ تمام
جامی ز حقیقت بنوش ای دلِ پیر
بگذر ز فریبِ زر و آوازِ اسیر
دنیا همه چون سایهٔ دیوارِ خیال
آمد نفس و رفت، نماند جز مسیر
مستیم نه از باده، ز رازِ بودن
از گردشِ چرخ و قصهٔ آمدن
امروز بهار است و فردا چه کسی دید؟
کز پرده برآید خبرِ رفتنِ تن
این خاک که بر دوشِ زمان میگذرد
این عمر که چون آبِ روان میگذرد
خوش باش که در دفترِ کوتاهِ حیات
جز عشق، هر آنچه هست، آن میگذرد
ساقیِ زمان جامِ وفا را پر کن
دل را ز غمِ فردا رها و تر کن
دنیا گذر است و ما مسافر به راه
یک لحظه به مهر، عمر را بهتر کن