غزل
به هر کجا که نظر کردم، از تو نشانی بود
جهان چو باغ، ولی بیتو خزانِ جانی بود
ز لطفِ خندهٔ تو، صبح را صفایی ماند
وگرنه آینهٔ روز، بیفروغ و فانی بود
نه مدّعی به وفا، نه مدّعا به زبان
دلیلِ عشق، همان اشکِ بیبیانی بود
دلم چو شمع، به امیدِ رویِ یار گداخت
اگرچه بهرهٔ پروانه، خاکدانی بود
مرا مگوی که از عشق، دست باید شست
که آبِ دیدهٔ ما، عهدِ جاودانی بود
هر آنکه بویِ محبّت شنید، راه شناخت
که منزلِ دلِ عاشق، نه این مکانی بود
اگر ز مهر تو روزی نصیبِ من برود
نفس اگر بکشم نیز، زندگانی بود؟