«از آنسوی فردا»
از پنجرهای که هنوز ساخته نشده است، به فردا نگاه میکنم.
باد، نام مرا از حافظهٔ کوهها میپرسد.
هیچ پرندهای آدرس آسمان را گم نکرده است.
این ما هستیم که نقشهٔ پرواز را روی زمین جا گذاشتهایم.
شب، تنها وقتی تاریک است که چراغی در دل خاموش شود.
من از سکوت، صدای رود را آموختهام.
و از سنگ، شکیباییِ هزار ساله را.
درختان، آهستهتر از انسانها حرف میزنند.
اما راستتر.
هر برگ، نامهای است که باد آن را امضا میکند.
باران، اشتباهِ ابر نیست.
پاسخِ تشنگیِ خاک است.
هر زخم، پنجرهای به سوی فهمیدن است.
اگر از آن فرار نکنی.
جهان، با قدمهای عجول ساخته نشده است.
زمان، معمارِ خاموشِ همهٔ معجزههاست.
من به آینده سلام کردم.
او با چهرهٔ امروز جوابم را داد.
هیچ فردایی بیریشه در دیروز نمیروید.
حتی روشنترین سپیده.
آدمی، گاهی سایهٔ آرزوهای خویش میشود.
و گاهی خورشیدِ آنها.
فاصله، همیشه با کیلومتر اندازه گرفته نمیشود.
بعضی دوریها، یک واژهاند.
بعضی نزدیکیها، یک نگاه.
اگر امید را دفن کنی،
خاک، باغ نخواهد شد.
باید دانهای از ایمان نیز بکاری.
جهان، از کسانی به یادگار میماند که چیزی جز خودشان را دوست داشتهاند.
رود، هرگز از پیچوخم خسته نمیشود.
چون مقصد را فراموش نکرده است.
من نیز راه خود را از نور میپرسم.
نه از سایهها.
هر پایان، لباسی تازه برای آغاز است.
اگر چشمِ دیدن داشته باشی.
ستارهها، شکستِ شب نیستند.
دلیلِ ادامه دادنِ آسماناند.
من هنوز به دستهایی ایمان دارم که برای ساختن بالا میروند.
نه برای ویران کردن.
فردا، هدیهای آماده نیست.
باید آن را ساخت.
با اندکی جسارت،
اندکی مهربانی،
و بسیار پایداری.
وقتی آخرین چراغ خاموش شود،
نخستین سپیده در جایی دیگر متولد میشود.
و انسان، تا امید را نفس میکشد،
آینده هنوز از راه میرسد.