هجویهٔ شهرِ نقابها
در این شهر
آیینهها را
به جرمِ راستگویی
پشتِ پرده پنهان کردهاند.
دروغ،
کتوشلوار اتوکشیده پوشیده
و با لبخندی رسمی
مدالِ صداقت میگیرد.
نان،
روی میزها
هر روز کوچکتر میشود،
اما وعدهها
قد میکشند.
کبوتران
پرواز را از یاد بردهاند؛
قفسها
به آزادی
سخنرانی میکنند.
سایهها
از آدمها
بلندتر شدهاند،
زیرا خورشید
سالهاست
اجازهٔ تابیدن ندارد.
کفزنها
بلندترین صدا را دارند،
و اندیشه
در انتهای کوچهای بنبست
سرفه میکند.
هر که خمتر است،
نردبانش بلندتر است؛
و هر که راست میایستد،
تهمتِ غرور میشنود.
واژهها
لباسِ مبدل پوشیدهاند؛
عدالت
با نامِ مصلحت،
و حقیقت
با نامِ دردسر.
شکمها
کتابها را میبلعند،
اما گرسنگیِ فهم
هر روز
بیشتر میشود.
بر دیوارها
نوشتهاند:
«فردا نزدیک است.»
دیوارها پیر شدند،
اما فردا
همچنان
در ترافیکِ بهانهها
گیر کرده است.
کلاغها
برای بلبلها
کلاسِ آواز گذاشتهاند،
و بلبلها
از ترسِ خندهٔ جمع
سکوت را تمرین میکنند.
من
از این شهر
تنها یک آرزو میخواهم؛
روزی
که ارزشِ انسان
از اندازهٔ سایهاش
بزرگتر باشد.