تا جهان از نام تو روشن است

تا جهان از نام تو روشن است

تو آمدی؛
و ساعت،
برای نخستین بار
معنای انتظار را فراموش کرد.

نامت را
که در دل گفتم،
بهار
از پنجره‌های بسته گذشت.

چشم‌هایت،
دو دریا نبودند؛
آرامشی بودند
که دریا آرزویش را دارد.

دست‌هایت
خانه‌ای ساختند
که هیچ طوفانی
آدرسش را نمی‌دانست.

من
در صدای تو
سرنوشت خویش را یافتم؛
نه با هیاهو،
که با سکوتی
پر از زندگی.

اگر تمام ستاره‌ها
خاموش شوند،
لبخند تو
برای روشن ماندنِ شب
کافی است.

دوستت دارم،
نه چون گل‌ها
به بهار؛
بلکه چون ریشه
به خاکی
که بی‌آن
نفس نمی‌کشد.

هر قدمی
که برمی‌داری،
زمین
به عاشق بودنِ خود
افتخار می‌کند.

کاش می‌شد
تمام فصل‌ها را
در آغوش تو خلاصه کرد،
تا جهان
جز بوی مهر
چیزی به خاطر نیاورد.

اگر فردا
از راه نرسد،
من
امروز را
با نام تو
تا ابد ادامه خواهم داد.

تو
آخرین آرزوی من نیستی؛
تو
آغاز همهٔ آرزوهایی
که هنوز
زاده نشده‌اند.

و اگر روزی
مرگ
درِ خانه‌ام را بکوبد،
پیش از رفتن
نام تو را
چنان آرام
بر لب خواهم آورد
که خدا نیز
لبخند بزند.

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *