سرودِ کوهستان

سرودِ کوهستان

کوه، پیش از خورشید بیدار می‌شود.
سنگ، حافظِ هزاران سال ایستادگی است.

سپیده از شانه‌های زاگرس بالا می‌آید.
کردستان، از نفسِ بلوط آغاز می‌شود.

رود، آوازِ دره را با خود می‌برد.
چشمه، وضوی صبح را کامل می‌کند.

باد، پرچمِ شاخه‌ها را به اهتزاز درمی‌آورد.
ابر، بر زخمِ کوه مرهم می‌گذارد.

آفتاب، بر پیشانیِ صخره تاج می‌نهد.
دشت، گامِ اسب را از یاد نمی‌برد.

یالِ اسب، هم‌نفسِ باد است.
سمِ اسب، نبضِ راه را بیدار می‌کند.

بلوط، پیرترین نگهبانِ خاک است.
اورامان، شعرِ سنگ و آسمان است.

هورامان، صدای خاموشِ تاریخ است.
هَور، از فرازِ قله عبور می‌کند.

دره، رازِ کوه را پنهان می‌دارد.
رودخانه، هرگز از رفتن خسته نمی‌شود.

برف، ردای سپیدِ قله‌هاست.
بهار، از میانِ سنگ شکوفه می‌آورد.

مادر، نخستین آوازِ سرزمین است.
پدر، قامتِ استوارِ خانه است.

زنانِ کرد، شعله‌های خاموشِ امیدند.
روسری‌های رنگین، ادامهٔ رنگین‌کمان‌اند.

لبخندشان از چشمه زلال‌تر است.
دستانشان بوی نان و زندگی می‌دهد.

مردانِ کرد، همزادِ صخره‌های بلندند.
شانه‌هایشان تکیه‌گاهِ فرداست.

نگاهشان تا دورترین افق می‌رود.
گام‌هایشان از شیبِ کوه نمی‌ترسد.

دف، تپشِ قلبِ جشن است.
شمشال، صدای باد را روایت می‌کند.

هوره، از ژرفای جان برمی‌خیزد.
سیاه‌چادر، بوی سفر و آفتاب دارد.

آتش، گردهم‌آییِ شب را روشن می‌کند.
نان، میانِ همه تقسیم می‌شود.

نمک، حرمتِ دوستی را نگاه می‌دارد.
کودکان، در کنارِ چشمه رؤیا می‌کارند.

پیران، تاریخ را در نگاه حمل می‌کنند.
هر سنگ، کتابی نانوشته است.

هر درخت، پرچمی سبز است.
هر رود، پیمانِ ادامه دادن است.

هر قله، سوگندِ استواری است.
هر باد، پیام‌آورِ آزادی است.

هر ابر، وعدهٔ باران است.
هر سپیده، نویدِ برخاستن است.

خاک، نامِ فرزندانش را فراموش نمی‌کند.
کوه، به هیچ طوفانی پشت نمی‌کند.

رود، از هیچ مانعی نمی‌هراسد.
بلوط، در سکوت نیز پیروز است.

خورشید، هر روز از همین افق برمی‌آید.
پرنده، راهِ آسمان را می‌شناسد.

گرگ، عظمتِ شب را پاس می‌دارد.
عقاب، چشمِ بیدارِ قله‌هاست.

لاله، از خونِ بهار می‌شکفد.
گندم، با رنج به نان می‌رسد.

داس، پایانِ انتظارِ خوشه‌هاست.
دست، برای ساختن آفریده شده است.

دل، برای دوست داشتن.
چشم، برای افق.

قدم، برای رسیدن.
فریاد، برای بیداری.

سکوت، برای اندیشیدن.
غروب، پایانِ امید نیست.

شب، آغازِ ستاره‌هاست.
ماه، فانوسِ راه‌های دور است.

صبح، دوباره بازمی‌گردد.
کردستان، در هر طلوع جوان می‌شود.

اورامان، هنوز بوی باران می‌دهد.
زاگرس، هنوز استوار ایستاده است.

چشمه، هنوز آواز می‌خواند.
رودخانه، هنوز راه را ادامه می‌دهد.

اسب، هنوز افق را می‌جوید.
باد، هنوز پیامِ آزادی را می‌آورد.

ابر، هنوز بر خاک می‌بارد.
بلوط، هنوز سایه می‌بخشد.

دف، هنوز مردم را گرد هم می‌آورد.
شمشال، هنوز دل‌ها را می‌لرزاند.

هوره، هنوز در کوه می‌پیچد.
دشت، هنوز چشم‌به‌راهِ بهار است.

کوه، هنوز تکیه‌گاهِ آسمان است.
خاک، هنوز بوی وفاداری دارد.

مردم، هنوز همدل‌اند.
خانه‌ها، هنوز چراغ دارند.

لبخندها، هنوز زنده‌اند.
دوستی، هنوز جاری است.

امید، هنوز ریشه دارد.
غیرت، هنوز بیدار است.

آزادگی، هنوز نفس می‌کشد.
شجاعت، هنوز از قله‌ها پایین می‌آید.

رنج، به شکست تن نمی‌دهد.
تاریخ، از نو ورق می‌خورد.

نسلِ تازه، راه را ادامه می‌دهد.
کوه، شاهدِ این پیمان است.

رود، پیام‌آورِ این پیمان است.
باد، سرودِ این پیمان را می‌خواند.

و کردستان، تا کوه برپاست، حماسه را از یاد نخواهد برد.

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *