«خدا | آن سوی روشنِ باد»

صبح، پیش از آن‌که پرنده
نام درخت را به خاطر بیاورد،
آسمان وضوی نور گرفته بود.

من کنار جویبار ایستادم
و آب مرا تا لبِ آینه برد.

گفتم:
خدا کجاست؟

نسیمی از میان برگ‌ها گذشت و هیچ نگفت،
اما تمام شاخه‌ها
به یک سمت خم شدند.

در دوردست، کوهی چنان آرام ایستاده بود
که گویی از آغاز جهان
به شنیدنِ یک صدا مشغول است.

آن صدا از دهان مردی می‌آمد
که راه را با مهربانی قدم می‌زد،
و شن، زیر پای او
به نماز می‌ایستاد.

نامش را باد از گل‌ها آموخته بود،
و ستاره‌ها پیش از شب
بر او سلام می‌کردند.

محمد، پنجره‌ای بود که رو به بی‌نهایت باز شد،
و انسان برای نخستین بار فهمید
آسمان تنها سقفِ جهان نیست.

من سال‌ها در بازارِ روزها گشتم،
نان خریدم، اندوه خریدم، لبخند خریدم،
و هر غروب چیزی از من
در جیبِ سایه‌ها جا ماند.

دنیای فانی کاروانسرایی بود
با دیوارهای گرد و غبار،
با چراغ‌هایی که پیش از سپیده
خاموش می‌شدند.

هر چه ساختم باد برد، هر چه اندوختم خاک شمرد،
و هر چه نامیدم
زمان آهسته از کنار آن گذشت.

روزی برگی از درخت افتاد،
نه با اندوه، نه با شتاب،
فقط به اندازه‌ی یک حقیقت.

آن روز فهمیدم
قیامت شاید آغازِ ترس نباشد،
آغازِ دیدن باشد.

روزی همه‌ی ساعت‌ها از تیک‌تاک می‌افتند،
رودخانه نامِ دریا را به یاد می‌آورد،
و کوه بارِ سکوتِ هزار ساله‌اش را
بر زمین می‌گذارد.

در آن میدانِ روشن، هیچ دیواری میان دل‌ها نخواهد بود،
و هر نگاه به اندازه‌ی یک آسمان
گشوده خواهد شد.

آن‌جا دنیای ابدی مانند باغی است
که هیچ برگش پیر نمی‌شود،
هیچ چشمه‌اش از راه نمی‌ماند،
و هیچ پرنده‌ای از پرواز خسته برنمی‌گردد.

من اگر روزی از این جاده‌ی کوتاه عبور کنم،
دوست دارم دستم بوی آب بدهد، چشمم بوی آسمان،
و قلبم نام پیامبری را آرام تکرار کند
که راه را به سوی خدا با نور نوشت.

آن سوی روشنِ باد، خانه‌ای هست
که در آن مرگ
فقط باز شدنِ یک پنجره است.

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *