قصه‌ای از دامنه‌های کردستان

«قصه‌ای از دامنه‌های کردستان»

در آن صبحِ بهاری، کنارِ کوهساران
طلوع کرد خورشید از افق‌های دیاران

ز خاکِ سبزِ کردستان صدا برخاست
صدای چشمه و گُل، نغمه‌ای زیبا خواست

جوانی از تبارِ مردمِ پاک و دلیر
قدم می‌زد میانِ دشت، آرام و دلپذیر

به پایِ کوهِ آبیدر نشست و فکر کرد
به قصه‌های نیاکان، به راهِ پر ز درد

زبانِ مادری‌اش، شیرین‌تر از آوازِ رود
همان کُردی که در جانش همیشه زنده بود

در آن حوالی دختری چون صبحِ روشن بود
نگاهش پر ز امید و دلش پر از سرود

جوان گفتا: «تو را دیدم و دنیا عوض شد»
غمِ دیرینه‌ام با خنده‌ات یک‌دم عوض شد

دختر جواب داد: «راهِ عشق آسان نیست
ولی در قلبِ عاشق، ترسِ طوفان نیست»

دو دل، دو قصه، دو راهِ دور و پر از بیم
ولی پیوندشان شد مثلِ باران بر زمین

به سویِ خانه‌کرد رفتند آن دو همسفر
با امیدِ فردایی روشن‌تر از سحر

در آن خانه سخن از مهر و آزادی بود
ز تاریخِ کهن، ز ریشهٔ آبادی بود

پیرِ خانه کتابی از گذشته باز کرد
ز نامِ مستوره اردلان سخن آغاز کرد

گفت: «این خاک، فقط خاک و سنگ و کوه نیست
درونِ هر نفس، یک قصهٔ خاموش نیست»

جوان شنید و دلش گرمِ آن حکمت شد
نگاهش سویِ فردایِ پر از نعمت شد

ولی روزگار گاهی راه را دشوار کرد
بهارِ زندگی را گرفتارِ غبار کرد

رسید روزِ سفر، روزِ کوچ و اندوه
صدایِ باد پیچید میانِ دره و کوه

ز آن دیار، خاطره‌ها ماند در دل‌ها
ز آوارمان قصه‌ها ماند در منزل‌ها

جوان گفت: «اگر دورم ز خاکِ آشنایم
همیشه یادِ این سرزمین با من به پایم»

سال‌ها رفت و دوباره بازگشتند آنان
به سویِ چشمه‌ها و کوه‌های مهربانان

به پایِ آبیدر، آن دو پیر اما شاد
نشستند و قصه گفتند از گذشته‌های باد

گفتند: «عشق اگر ریشه در دل‌ها زند
هزاران سال هم بگذرد، باز جوان بماند»

و این‌گونه ماند آن قصه در دفترِ زمان
میانِ کوه و دشت و قلبِ مردمِ جهان

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *