«رازِ زندگی»
آمد شب و رفت روز، در گردشِ چرخ
ماندیم میانِ پردهٔ هستی و رنج
کس رازِ نهانِ این جهان را نگشود
جز لحظهٔ حال، نیست در دستِ ما گنج
از آمدن و رفتنِ ما قصه چه سود
این راه، کسی نرفته و بازنگشود
امروز اگر خنده به لب میآید
فردا که رسد، کسی ز فردا چه شنود
زندگی آن شمعِ فروزانِ گذر است
گاهی گلِ شادی و گاهی شرر است
آینده در آینهٔ خیال افتادهست
چون موج، همیشه در پیِ یک سفر است
ای دل، غمِ فردای نیامده مخور
وز حسرتِ دیروز، دلت را مپژمر
آن لحظه که هست، گوهرِ پنهانِ توست
با مهر نگه دار و به آرامی ببر
دنیا همه چون خوابِ سبک در گذر است
هر نقش که بینی، همه نقشی دگر است
نه تخت بماند، نه شکوهِ پادشاه
آنچه که بماند، اثرِ نیکِ بشر است
بنشین و به رازِ آسمان فکر نما
بر گردشِ این چرخِ روان فکر نما
ما قطرهایم و در دلِ دریا گم
یک دم به بزرگیِ جهان فکر نما
هر صبح طلوعیست ز نو در هستی
هر شام پیامآورِ خاموشی استی
آن کس که به معنایِ محبت پی برد
آزاد ز بندِ غم و بیخویشی استی
گر آینده پرده ز رخ خویش زند
باز این دلِ حیران به سؤالش نگرد
زیباییِ عمر در همین لحظه نهفت
کز رفتنِ او هیچ کسی بازنگرد
پس خنده بزن به راهِ کوتاهِ حیات
کز مهر شود روشن این خانهٔ ذات
ما رهگذریم و جهان منزلِ ماست
عشق است چراغِ این سفر تا به ممات