«از آوازِ رود تا نامِ کوه»
رودخانه از دلِ سنگ آغاز میشود.
باد، خوابِ درختان را ورق میزند.
ابر، شانه بر شانهٔ قلهها میگذارد.
اورامان هنوز بوی بارانِ نخستین را دارد.
کردستان در رگهای کوه جاری است.
اسب، سکوتِ دشت را میشکند.
سپیده از پنجرهٔ بلوط بالا میآید.
چشمه، آیینهٔ آسمان است.
سنگ، تاریخ را از بر دارد.
هر راه به خانهای از امید میرسد.
باد، آوازِ گندم را با خود میبرد.
ابر، بیهیاهو میبارد.
رودخانه هیچگاه راهِ خود را فراموش نمیکند.
اسب، خستگی را نمیشناسد.
کردستان از جنسِ ایستادگی است.
اورامان از جنسِ آواز.
دره، صدای گامهای دور را حفظ کرده است.
بلوط، پیرترین شاعرِ کوهستان است.
چشمه، واژههای تشنگی را پاک میکند.
آفتاب بر شانهٔ صخره مینشیند.
زنان کرد، روشنیِ خانهاند.
لبخندشان از چشمه زلالتر است.
دستانشان بوی نان و مهر میدهد.
روسریهای رنگین، همصحبتِ بادند.
چشمهایشان ادامهٔ آسمان است.
گامهایشان بهار را خبر میدهد.
مادران، ستونهای خاموشِ زندگیاند.
دختران، رؤیای فردا را در دل دارند.
ترانههایشان در کوه میپیچد.
مهرشان پایان ندارد.
مردان کرد، همقدمِ کوهاند.
دستانشان از کار، معنا میگیرد.
شانههایشان پناهِ خستگی است.
نگاهشان از دوردستها میآید.
سکوتشان از هزار فریاد بلندتر است.
در راه، امید را جا نمیگذارند.
با سنگ، زبانِ صبوری را آموختهاند.
با باد، رازِ آزادی را.
با رودخانه، ادامه دادن را.
با اسب، شوقِ رسیدن را.
ابر از فرازِ قله عبور میکند.
باران، پنجرهها را میشوید.
کودکی کنارِ رودخانه میخندد.
صدای خندهاش تا کوه میرود.
اسب از میانِ مه عبور میکند.
باد، یالِ اسب را به رقص درمیآورد.
چشمه، آرام میخواند.
درخت، آرام گوش میدهد.
پرنده، خبرِ صبح را میآورد.
اورامان بوی نانِ تازه دارد.
کردستان بوی بلوطِ بارانخورده.
غروب، رنگِ آتش میگیرد.
شب، ستارهها را تقسیم میکند.
ماه، بر بامهای سنگی مینشیند.
رودخانه، ماه را با خود میبرد.
باد، چراغِ خاطره را خاموش نمیکند.
ابر، سایهای مهربان است.
کوه، هنوز استوار ایستاده است.
اسب، افق را بو میکشد.
راه، به پایان نمیاندیشد.
خانه، از صدای انسان گرم میشود.
زمین، نامِ رهگذران را به خاطر دارد.
هر سنگ، داستانی ناگفته است.
هر درخت، دعایی سبز.
هر رودخانه، سرودی بیپایان.
هر ابر، وعدهٔ باران.
هر باد، پیامی دور.
هر اسب، رؤیایی آزاد.
هر کوه، شانهای برای آسمان.
هر صبح، تولدی دوباره.
هر غروب، آغازی دیگر.
کردستان، تنها یک جغرافیا نیست.
کردستان، ضربانِ دلِ کوههاست.
اورامان، شعرِ سنگ و آب است.
زنان کرد، لبخندِ روشنِ روزگارند.
مردان کرد، سایهبانِ استقامتاند.
رودخانه، از عشق سخن میگوید.
باد، پاسخِ درختان را میآورد.
ابر، بر زخمِ زمین مرهم میشود.
اسب، افسانه را زنده نگه میدارد.
هیچ قلهای از آسمان جدا نیست.
هیچ چشمهای از امید تهی نیست.
هیچ راهی بیرهگذر نمیماند.
هیچ پرندهای بیآواز نیست.
هیچ دلی برای همیشه تاریک نمیماند.
صبح، همیشه راهِ خود را پیدا میکند.
نور، از شکافِ سنگ نیز عبور میکند.
مهربانی، بلندتر از کوه است.
دوستی، زلالتر از رودخانه.
آزادی، همنفسِ باد.
صبوری، همریشهٔ بلوط.
زندگی، همقدمِ اسب.
عشق، همرنگِ ابر.
امید، همصدای چشمه.
فردا، از دلِ امروز میشکفد.
و هر پایان، آغازِ راهی دیگر است.
تا وقتی رودخانه جاری است، رؤیا زنده میماند.
تا وقتی باد میوزد، آواز ادامه دارد.
تا وقتی ابر میبارد، زمین لبخند میزند.
تا وقتی اورامان ایستاده است، کوه سخن میگوید.
تا وقتی کردستان نفس میکشد، امید جوانه میزند.