«از دامنههای خاموش»
خدا
در بلندترین سکوت کوه
هنوز نفس میکشد.
کردستان
نامی نیست،
رودی است
که از حافظهٔ سنگ عبور میکند.
صبح
از پنجرهٔ بلوط
آرام پایین میآید.
باد
بر شانهٔ درختان
دست میگذارد.
ابر
چیزی از اندوه زمین
با خود دارد.
من
کنار چشمه
به صدای دوردست زمان
گوش میسپارم.
صلاح
نامی است
که در خاک
ریشه میدواند.
باغ
تنها جای روییدن نیست.
باغ
یادگاریِ دستهایی است
که به آینده ایمان داشتند.
انگور
در آفتاب
خنده را میآموزد.
می
در جام نمیجوشد.
در دلِ تاکستان
سالها
صبوری میآموزد.
مستانه
باد را نگاه میکند.
باد
جواب نمیدهد.
فقط
روسری ابرها را
آرام تکان میدهد.
دوستان
گاهی
شبیه درختاناند.
بیصدا
اما سایهدار.
مستوره
در روشنایی واژهها
قدم میزند.
صدایش
از چشمه
زلالتر است.
اردلان
در پیچوخم کوه
هنوز
طنین گامهای دیرین را
به یاد دارد.
قوم ماد
در خواب سنگها
فراموش نشده است.
تاریخ
گاهی
در کتابها نیست.
در ترکِ دیوارهای کهن
پنهان میشود.
خدا
به هیچ پرچمی
وابسته نیست.
او
در نان گرم
در دست مهربان
و در چشم منتظر
خانه دارد.
کردستان
هر صبح
خود را
از نو
تعریف میکند.
باغ
به برگها
درس بخشیدن میدهد.
می
اگر بوی محبت ندهد
تنها سایهای از انگور است.
مستانه
لبخندش را
به رود میبخشد.
دوستان
نام یک جمع نیستند.
پناهِ روزهای سختاند.
مستوره
چراغ کوچکی است
که شب را
تحملپذیر میکند.
اردلان
از فراز قلهها
به آینده مینگرد.
قوم ماد
در رگهای خاک
هنوز
آرام میتپد.
من
از خدا
راه میخواهم.
از باد
آواز.
از باغ
بهار.
از دوستان
وفاداری.
از کردستان
ایستادگی.
و از صلاح
یادگاریِ روشنِ یک نام.