رباعیهای می و مستی
جامی بده ای ساقیِ شبزندهدار
کز فکرِ جهان گشتهام آخر گرفتار
این عمر چو برق میگذرد از سرِ ما
بگذار دمی خنده کند این دلِ زار
در گردشِ چرخ، رازها بسیار است
هر لحظه ز عمر، گوهرِ ناپیداست
آن جام که از مهر و صفا لبریز است
در نزدِ خرد، بهترین میِ دنیاست
گفتم به دلِ خویش که فردا چه شود
این رازِ نهان، نصیبِ دانا چه شود
امروز بیا و جرعهای از شادی نوش
فردا که رسد، قصهٔ فردا چه شود
جامی که به دستِ دوست باشد زیباست
مستی نه ز می، ز مهر و وفا برپاست
آن کس که دلش ز کینهها آزاد است
در گوشهٔ ویرانه، جهانش دنیاست
ای دل، ز غمِ رفته و آینده مگو
از دفترِ دیروز و فردا مگو
این لحظه که هست، گنجِ پنهانِ حیات است
جز مهر و محبت، سخن از باده مگو
ما نقشِ غباریم بر آیینهٔ خاک
یک روز نه نامی بماند و نه پلاک
خوش باش که در راهِ کوتاهِ زمان
یک جرعه صفا کند جهان را ادراک
ساقی، به بهارِ دلِ ما جام بیار
از بادهٔ امید، سرانجام بیار
گر عمر گذر کرد و جهان خاموش است
یک لحظه خوشی به جای صد ساله قرار