هجویهای شخص خیالی
نامش «جنابِ پُرادعا» بود،
سایهاش از خودش بلندتر،
اما همتش
از بندِ کفشش کوتاهتر.
هر صبح
برای آینه سخنرانی میکرد،
و آینه
از خنده ترک برمیداشت.
چنان از دلاوری میگفت
که گویی اژدها شکار کرده است،
اما با دیدنِ گربهای در کوچه
راهش را عوض میکرد.
هر کتابی را ورق میزد،
نه برای خواندن،
برای آنکه دیگران ببینند
کتاب در دست دارد.
اگر نردبانی مییافت،
بر بامِ غرورش میرفت؛
اما چون نوبتِ کار میشد،
ناگهان زانویش درد میگرفت.
از عدالت دم میزد،
تا وقتی که نوبتِ خودش نبود؛
آنگاه
ترازو را هم متهم میکرد.
کیسهاش از وعده پُر بود،
دستش از عمل خالی؛
و هر شکستی را
به گردنِ باد و باران میانداخت.
سرانجام،
روزی که مردم
دست از کف زدن برداشتند،
فهمید بزرگترین تشویقِ زندگیاش
پژواکِ صدای خودش بوده است.