«دختر آبیدر»

سحر ز دامنِ سبزِ کردستان دمید
نسیم، بویِ گل و خاکِ باران آفرید

ز پایِ کوهِ آبیدر دختری برخاست
که نورِ صبح ز چشمانِ او تماشا خواست

لباسِ ساده به تن، دل پر از ترانه و نور
قدم‌زنان به رهِ دشت می‌سپرد عبور

به نغمه‌ای که به شیرینیِ زبانِ کُردی بود
هزار خاطره در جانِ کوه جاری بود

در آن حوالی جوانی بلندبالا و نجیب
رسید و خیره شد از دیدنِ نگاهِ غریب

سلام داد و دلش بی‌صدا گرفتار شد
شبیه قصهٔ گل با نسیم، دیدار شد

گفت: «ای مسافرِ مهتاب، نامِ تو چیست؟»
لبخند زد و گفت: «نام، رازِ قلبِ من است.»

کنارِ چشمه نشستند تا غروبِ قشنگ
زمان گذشت میانِ سکوت و عطر و درنگ

جوان به شوقِ محبت گرفت راهِ دیار
رسید تا درِ گرمِ خانه‌کُردِ یار

پدر چو دید صداقت به چشمِ آن دلدار
گشود در، به امیدِ بهارِ روزگار

شبی که ماه برآمد ز شانه‌هایِ سپهر
حدیثِ عشق رسید از دلِ ستاره و مهر

دختر کتابی کهن را ز طاقچه برداشت
ز شعرِ مستوره اردلان برای او بنگاشت

چنین نوشت: «وفادار باش تا آخر
که عشق، بی‌وفایی نمی‌شناسد، پسر.»

جوان کتاب به سینه فشرد و اشک چکید
دلش به روشنیِ آن کلام، جان بخشید

ولی زمانه همیشه به کامِ عاشق نیست
به راهِ عشق، همه جاده‌ها موافق نیست

خبر رسید که باید زادگاه را وانهند
و رخت سوی دیاری دگر برون افکنند

غبارِ غم به دلِ هر دو لانه کرده بود
هوایِ تلخِ آوارمان وزیده بود

ولی امید نمرد از دلِ دو همسفر
که عشق، راه گشاید میانِ بیم و خطر

دوباره روزی از آن سویِ کوه باز آمدند
به خاکِ مادری و آشیانه شاد آمدند

کنارِ آبیدر از نو نهالِ عشق نشست
و قصه با نفسِ مهر، جاودانه شد.

اشتراک گذاری این شعر

دسته بندی اشعار

مقالات و پژوهش‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *