«جهان جامیست پر از نقشِ خیالِ بیقرار»
جهان جامیست پر از نقشِ خیالِ بیقرار
میِ هستی در کفِ ما نیست جز یک دم بهار
مستیِ ما از شرابِ نیستی و رازِ وجود است
کز پسِ پرده نمانَد جز محبت یادگار
در میکدهٔ دهر، نه جامی نه شرابی باقیست
جز سایهٔ رؤیا و غبارِ سرابی باقیست
ما مستِ حقیقتیم، نه بادهٔ انگور و نه جام
کز عالمِ فانی، فقط نقشِ حسابی باقیست