«این دهرِ گذرا»
این دهرِ گذرا، پردهای از نقشِ خیال است
هر لحظه در آغوشِ فنا، در پیِ زوال است
مستیم به آن لحظه که از عمر نصیب است
کز قافلهٔ هستی، جز خاطرهای نیست مجال است
این دهر سراسر نفسِ کوتاهِ خیال است
جامیست که پر گشته ز نقشِ خط و خال است
مستیم نه از باده، ز حیرت به جهانیم
کز حاصلِ این عمر، به جز هیچ محال است